تبليغاتX
حرفهای تنهایی
حرفهای تنهایی



چه سخت است نوشتن وقتی می دانی  زبانی نیست که آنرا بخواند

گوشی نیست که آنرا بشنود

چشمی نیست که آنرا ببیند

و از همه مهم تر : قلبی نیست که همراهیت کند

خسته ام و دلم در این شهر ماتم گرفته است

شهری که عشق را هیچ می شمارد

شهری که عشقش سراسر دلهره و ترس است

شهری که دوست داشتن در آن گناه است 

آخر چرا ؟؟!!!

عشق هیجان است و شور

امید است و دلگرمی

حرکت است و پویایی

شیرینی است و مهربانی

وسیع است و بزرگ

عشق همان زندگیست

پس چرا بی عشق سر کنیم ؟؟!!

عشق را در کجای این بساط سبز خدا پهن کنیم ؟؟!!

در کدامین دادگاه سکوتمان را بشکنیم ؟؟!!

می روم ای دوست

مقصد را نمی دانم!!!

کوله بارم عشق است

می روم تا شاید

آسمان را فتح کنم

و تو را می خوانم

که کنارم باشی

هر کجا باشم

من تو را می خوانم!!!

Wed 2 Sep 2009 توسط بیتا |

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

که این چنین در دل آسمان فرو نشسته اید

Sun 19 Jul 2009 توسط بیتا |

چه غریب است نگاه من با تو

و چه غریبانه زندگی می کنیم من و تو با هم

زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم زندگی چیست

خود را عاشق می نامیم بی آنکه عشق در ما باشد

لحظه هایمان را با هم سپری می کنیم

بی آنکه قدر لحظه های با هم بودن را بدانیم

یکدیگر را نوازش می کنیم

بی آنکه بدانیم گرمی نوازش از چیست

یکدیگر را در آغوش می گیریم

بی آنکه گرمی آغوش را حس کنیم

ما در گذر گاه زمان در حرکتیم

بی آنکه بدانیم چه می کنیم !!!!!

از دوستی و محبت می گوییم

بی آنکه خود دوست کسی باشیم

همه را برده ی خود می پنداریم

بی آنکه بدانیم همه ی ما در مقام انسان در یک جایگاهیم

ما سوار بر کدامین قطار زندگی شده ایم که اینچنین در حرکتیم؟؟!!!

ما کدامین مقصد را انتخاب کرده ایم ؟؟!!!

همه را بد و خود را خوب می پنداریم

از همه کس بریده ایم

زندگی را چون قفسی تنگ می دانیم

و خود را چون پرنده ای زخمی که یارای پروازمان نیست

از همه کس کمک می خواهیم

بی آنکه خود برای پروازمان تلاش کنیم

ما را چه شده است ؟؟؟؟!!!

دیگر بس است !!

با هم پیاده شویم !!

بال هایمان را با هم بگشاییم شاید این بار پرواز کنیم !!!

Sun 17 May 2009 توسط بیتا |

گوش کن زمزمه باران را

آنزمانیکه فرو می ریزد

و تو می دانی

 که به اندازه ی هر قطره ی آن

عشق هم در دل من بیشتر می جوشد

 

تا کجا باید سفر کرد

تا کجا باید دوید

از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید

آرزوی تازه می خواهم!!!!!!!

Wed 13 May 2009 توسط بیتا |

همیشه رفتن رسیدن نیست

اما برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه آسمان باز است

پرواز بیاموز!!!!!!!!!!!!!

                                                          « دکتر علی شریعتی »

Fri 24 Apr 2009 توسط بیتا |

برای محبت باید زمزمه کرد و برای طلوع باید انتظار کشید !

برای دل باید خواند و برای حقیقت باید فریاد کشید !!

برای زندگی باید زیست و برای بی تو باید جنگید !!!

برای دوست داشتن باید تجربه کرد و برای عزیز باید گریست !!!!

با حوادث باید عاقل بود و برای عشق باید مرد !!!!!

Sun 29 Mar 2009 توسط بیتا |

چه خوش گفت حضرت حافظ :

"دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد"

 

هنوز در این فکرم و هیچ نفهمیدم !

چه زود آمدی

چه ساده گل عشق را در قلبم کاشتی

چه راحت قلبم را باختم و دل دادم

چه پاک دوست می دارمت

و تو چه آسان کوله بار سفر را بسته ای

من اگر می دانستم شاید .....

اما چه کنم دلی که از دست رود باز نمی گردد

پس باید باز هم تسلیم تصمیمات سرنوشت شد

گرچه من هنوز هم آرزوی دیدار تو را دارم!!!!!!!!!!!

پس به سوی من بازگرد!!!!!!!!!!

Mon 23 Mar 2009 توسط بیتا |

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

 

Fri 20 Mar 2009 توسط بیتا |

اگه دستام خالی باشه ، اگه باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلم از مال بیتا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه رو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم !!!!!!!!

ولی از تو نبریدم !!!!!!!!!!!!!!!

Wed 11 Mar 2009 توسط بیتا |

و اکنون ........

شبی سرد و دلی پر درد

نگاهی منتظر بر در

گلی پرپر

و دنیایی پر از نومیدی مفرط

که بر شبهای تاریکم دگر نوری نمی تابد

دگر این زندگی رنگ تحول را نمی خواهد

اگر شوق نگاهی

اگر لمس لطافت های برگی

اگر دستی کشیدن بر رخ تندیس خوشبختی

اگر بوسیدن لب های گلبرگی

اگر این ها نباشد من دگر شوقی برای بودنم پیدا نخواهم کرد

دگر رنگی برای زندگی جز تیرگی پیدا نخواهم کرد

Sun 22 Feb 2009 توسط بیتا |