|
چه غریب است نگاه من با تو
و چه غریبانه زندگی می کنیم من و تو با هم
زندگی می کنیم بی آنکه بدانیم زندگی چیست
خود را عاشق می نامیم بی آنکه عشق در ما باشد
لحظه هایمان را با هم سپری می کنیم
بی آنکه قدر لحظه های با هم بودن را بدانیم
یکدیگر را نوازش می کنیم
بی آنکه بدانیم گرمی نوازش از چیست
یکدیگر را در آغوش می گیریم
بی آنکه گرمی آغوش را حس کنیم
ما در گذر گاه زمان در حرکتیم
بی آنکه بدانیم چه می کنیم !!!!!
از دوستی و محبت می گوییم
بی آنکه خود دوست کسی باشیم
همه را برده ی خود می پنداریم
بی آنکه بدانیم همه ی ما در مقام انسان در یک جایگاهیم
ما سوار بر کدامین قطار زندگی شده ایم که اینچنین در حرکتیم؟؟!!!
ما کدامین مقصد را انتخاب کرده ایم ؟؟!!!
همه را بد و خود را خوب می پنداریم
از همه کس بریده ایم
زندگی را چون قفسی تنگ می دانیم
و خود را چون پرنده ای زخمی که یارای پروازمان نیست
از همه کس کمک می خواهیم
بی آنکه خود برای پروازمان تلاش کنیم
ما را چه شده است ؟؟؟؟!!!
دیگر بس است !!
با هم پیاده شویم !!
بال هایمان را با هم بگشاییم شاید این بار پرواز کنیم !!! |